تبلیغات
ارواح - مرگ پاسخ معماها
ارواح
خداوندا بینشی عطا كن تا اسرار آفرینش را آنگونه كه هست درك كنیم

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

مرگ پاسخ معماها

مرگ راه ورود به جهان ارواح برای رسیدن به پاسخ معماهای بی جواب می تواند راه حل منطقی باشد و یا فقط چشم پوشی از حق حیات می باشد ....... ؟ 

حدود دو ماه قبل جوانی بیست ساله به قصد خودکشی با پریدن از ساختمانی بلند به زندگی خود خاتمه داد و با نوشتن نامه ای عمل خود را چنین توضیح داده که مدت بسیار زیادی در جستجوی پاسخ سؤالاتی بودم که ذهنم را مشغول به خود کرده بود به گونه ای که نمی توانستم به هیچ کار دیگری فکر کنم و از آنجایی که هر چه جستجو کردم به جایی نرسیدم و هر پاسخی را که یافتم نتوانست مرا به واقع اغنا نماید و همچنان روزهایم را آشفته و پریشان حال می گذراندم و زمانی که دیدم نمی توانم در این دنیا پاسخ سؤالاتم را بیابم تصمیم گرفتم تا با این کار به جهان بعد بروم و پاسخ سؤالاتم را بیابم و از نزدیک واقعیت های آفرینش و هستی را لمس کنم .

چند روز پس از این حادثه روح جوان مرحوم با برقراری ارتباط با یکی از دوستان خود ( که کاملاً برای من شناخته شده است ) ماجرا را شرح داده و همچنین به سؤالات دوست خود نیز پاسخ داده که عیناً آنها را در اینجا ذکر می کنم .

این جوان بیست و دو ساله که یکی از جوانان بسیار پاک و صدیق است و یکی از دوستان نزدیک آن مرحوم بوده بعد از این ارتباط از آنجایی که اطلاعات چندانی در این زمینه نداشته با مراجعه به بنده و شرح ماجرا خواستار دانستن صحت گفتار دوست مرحوم خود بود که ماجرا را چنین شرح داد .

ساعت حدود 2 نیمه شب بود و طبق معمول همه شب درب اتاق را بسته و چراغ را خاموش کرده بودم و پشت کامپیوتر نشسته و با یکی از دوستانم مشغول چت بودم که احساس کردم کسی در اتاق است نیم نگاهی به اطراف انداختم و به افکار خود خندیدم که درب اتاق بسته است و این موقع شب این چه فکری بود که به سرم زد ، نیم ساعتی گذشت و صحبت من هم با دوستم خاتمه یافت و خواستم که دستگاه را خاموش کنم و بخوابم ناگهان احساس کردم در نور کم مانیتور سایه ای حرکت کرد ترسیدم و مجدداً همان احساس وجودم را گرفت که انگار کسی در اتاق است خواستم اطراف را نگاه کنم که صدایی شنیدم ، صدایی که می گفت محسن نترس منم رضا ، گفتم چطور ممکن است مگر تو ، حرفم را قطع کرد و گفت درست است من خودکشی کردم اما می خواهم مطلبی را بگویم تا به پدر و مادرم برسانی چون انها از اینکه من خودکشی کرده ام بسیار زجر می کشند و از عاقبت من در این دنیا بواسطۀ عملی که انجام داده ام نگران هستند ، به آنها بگو من حالم خوب است و پاسخ سؤالاتم را نیز یافته ام و اینک خوشحالم و به مادرم بگو آن روز که جسد مرا به خاک می سپاردند من نیز در آنجا حضور داشتم و همچنین لحظه ای که بالای سر جسدم آمدند و جسد مرا با آن وضعیت مشاهده کردند از رنجی که در آن لحظات به آنها وارد کردم مطلع هستم و برای همه آنها عذرخواهی می کنم و امیدوارم مرا ببخشند و بگو برای زنجیری که در روز مادر به او داده بودم و او آن را گم کرده ناراحت نباشد و دنبالش هم نگردد زیرا در روز خاک سپاری وقتی جسدم را در قبر می گذاشتند هنگام شیون و زاری از گردنش افتاد و در لابلای خاک به داخل قبر رفته و در زیر خاک مدفون شد و به پدر و مادرم بگو غصه نخورند من نمرده ام و زنده هستم و در انتظار روزی که دوباره یکدیگر را ببینیم . پرسیدم رضا آن دنیا چگونه است و عذاب قبر خیلی سخت بود و در ضمن من شنیده ام کسی که خودکشی می کند تا زمانی که عمرش در این دنیا بوده را باید در آن دنیا در عذاب باشد درست است . گفت محسن جان اصلاً واقعیت با آنچه می گویند بسیار تفاوت دارد زمانی که تصمیم گرفتم از پشت بام به پایین بپرم با خدای خود گفتم خدایا تو خود می دانی این عمل من از روی ناشکری و تمرد نیست و فقط برای رسیدن به تو و واقعیت وجودی حیات آفرینش است و اگر اشتباهی کرده ام مرا مورد عذاب قرار نده و رحمتت را شامل حال من بگردان و بعد بدون هیچ درنگی پریدم چند متری پایین نرفته بودم که فکر پدر و مادر و اینکه چه خواهند کشید وجودم را گرفت ولی دیگر چاره ای نبود و کار از کار گذشته بود در همین افکار بودم که ناگهان مانند اینکه کسی ضربه ای از پشت بزند تکانی خوردم و دیدم در هوا معلق هستم و حرکت نمی کنم اما فاصله ای هم با زمین نداشتم خیلی سرحال و با نشاط بودم حس عجیبی داشتم حسی بسیار شاد که تا آن لحظه تجربه نکرده بودم فکر کردم باید روی زمین باشم که ناگهان دیدم روی زمین ایستاده ام اول به سمت بالا نگاه کردم و بعد روی زمین که دیدم جسدم غرق در خون افتاده است و فهمیدم چه اتفاقی افتاده و نگاهی به دست هایم و بدنم کردم دیدم کاملاً مانند جسد اولیم است بدون هیچ تفاوتی و سپس مردم را دیدم که به دور جسدم جمع شدند و بعد از آنها پدر و مادرم را دیدم که مات و مبهوت به سمت جسدم می آمدند هر چه سعی کردم با آنها حرف بزنم و بگویم که حالم خوب است نتوانستم و صدایم را نمی شنیدند و پس از خاک سپاری نیز نتوانستم این کار را انجام دهم تا اینکه امکان برقراری این ارتباط با تو بوجود آمد و فکر کردم تو پیغام مرا به آنها برسانی و در مورد عذاب قبر هم محسن اصلاً پس از مرگ ارتباطی بین جسم و روح وجود ندارد که بواسطۀ جسم مورد عذاب قرار بگیرد و مرگ در حقیقت قاطع تمام وابستگی های میان جسم و روح است . در خصوص عذاب خودکشی هم باید بگویم من مورد عذاب قرار نگرفتم و لطف و کرم الهی شامل حالم بوده است . پرسیدم رضا در آن دنیا چگونه این طرف و آن طرف می روید مثل همین دنیا است گفت نه در اینجا فقط با فکر کردن جابجا می شویم و هیچ وسیله ای مانند این دنیا وجود ندارد پرسیدم رضا آیا در آن دنیا توانستی خدا را ببینی گفت نه در اینجا هم نمی توان خدا را دید اما می توان او را احساس کرد و درک وجود خداوند در این جهان بسیار بالا است پرسیدم آیا آنجا آخرین مرحله از حیات است و ارواح به بهشت و یا جهنم می روند گفت نه اینجا هم یکی از مراحل حیات است که پس از اینجا هم حیات ادامه دارد و بهشت و جهنم هم به آن گونه ای که شما فکر می کنید وجود ندارد و بسیاری از مطالب هستند که مربوط به جهان های دیگر می شوند اما از آنجایی که بشر به چگونگی مراحل حیات آشنا نیست همه آن مطالب را منتسب به جهان پس از مرگ می داند و گمان دارد که انسان پس از مرگ وارد مرحلۀ رکود و بهشت و جهنم می شود . پرسیدم می توانم برگردم و تو را ببینم گفت البته اگر می خواهی و من آرام آرام برگشتم و دیدم شبحی که فقط سر و گردن و بخشی از نیم تنه اش زیر نور کم مانیتور پیدا است در گوشۀ اتاق ایستاده شبحی مانند دود و بخار که با خداحافظی ناپدید شد فردای آنروز نزد خانواده اش رفتم و موضوع را تعریف کردم مادرش پس از تمام شدن حرفم مرا به آغوش گرفت و اشک ریخت و گفت اگر موضوع زنجیر روز مادر را نگفته بودی هرگز حرف هایت را باور نمی کردم اما راجع به زنجیر هیچکس هیچ چیزی نمی داند و فقط من و پدر رضا در جریان هستیم و هر روز نقطه ای را برای یافتن آن زنجیر زیر و رو می کنم اما حالا دیگر به دنبال آن نمی گردم چون می دانم دست رضا است و باور دارم که حالش خوب است و از تو هم ممنونم که زحمت کشیدی و به من و پدرش آرامش دادی .

با شنیدن حرف های این جوان به او اطمینان دادم که ارتباطی که برقرار شده واقعی و صادقه بوده و تمام گفته های دوست مرحومش نیز حقیقت دارد و هر چند که بعضی از آنها برای ما قابل درک نباشد .     

درباره وبلاگ

از ابتدای خلقت تا حیات مادی و جهان‌های روحی و اسرار آفرینش و نحوة ارتباطات و چگونگی انتقال به جهان روحی (مرگ) را بهتر بشناسیم
مدیر وبلاگ : حمید

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • نظر خود را نسبت به مطالب سایت بفرمائید





نویسندگان