تبلیغات
ارواح - روایت تلخ
ارواح
خداوندا بینشی عطا كن تا اسرار آفرینش را آنگونه كه هست درك كنیم

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

روایت تلخ

در این حادثه با گذشت از مسائل عاطفی و عبرت انگیزی که می تواند در اثر سهل انگاری برای هر کس اتفاق بیافتد می توان نوعی ارتباط بسیار کم نظیر عاطفی از دو موجود در حیاتی متفاوت را دید که نشان دهندۀ امکان وجود انواع ارتباط برای انسان با دیگر مخلوقات است .

 

این یک حقیقت است ، داستانی واقعی ، حادثه ای دردناک ولی عبرت انگیز ، موضوعی که می توان در آن پاکی و صداقت عشق را لمس کرد و سایۀ سیاه خیانت را دید که روشنایی و امید را از بین می برد و بیاد داشته باشیم که روزنۀ کوچکی می تواند کشتی عظیمی را غرق کند .

محسن به خاطر علاقه ای که به نسرین دختر عمۀ خود داشت کمی زودتر از موعد بصورت داوطلب به خدمت سربازی رفت و در مدت خدمت همیشه از فرماندۀ خود ممنون بود که هوای او را داشت و هم اینکه گاهی مرخصی می داده و او می توانست نسرین را ببیند بعد از پایان خدمت مشغول کار شد و ظرف سه سال توانست مقدمات ازدواج را فراهم کند و از آنجایی که همه می دانستند این دو محسن و نسرین سالها است که به هم علاقه مند هستند مشکلی برای ازدواج وجود نداشت . محسن آپارتمان بسیار کوچکی دور از محل خود گرفت زیرا با پولی که داشت چارۀ دیگری نبود کمی از خانوادۀ خود دور بودند اما در رفت و آمدها به آن منزل با فرماندۀ سابق خود برخورد کرده و فهمیده بود که در همان نزدیکی ساکن هستند و این محسن را خیلی خوشحال کرده بود و البته از فرماندۀ خود نیز برای جشن عروسی دعوت کرد و به هر صورت پس از مدتها این دو به آرزوی خود رسیدند و مراسم به خوبی و خوشی تمام شد و چون نسرین زیاد بیرون نمی رفت و محجبه نیز بود بسیاری او را ندیده بودند و در شب عروسی برای اولین بار بود که او را می دیدند و از زیبایی منحصر به فردی که داشت به محسن تبریک می گفتند و عده ای هم انتظار چنین چیزی را نداشتند و متعجب شده بودند به هر جهت محسن و نسرین به خانه خود رفته و مشغول زندگی شدند محسن به دلیل موقعیت شغلی خود ساعت شش صبح از خانه می رفت و هشت شب بر می گشت و نسرین روزها را به عشق دیدن محسن تنها به شب می رساند چند روزی گذشته بود که نسرین به محسن گفت یک دوست خوب پیدا کرده ام و تا شب که تو بیایی سرم به او گرم است محسن تعجب کرده و پرسید مگر با همسایه ها رفت و آمد داری نسرین گفت نه از صبح که تو می روی تا شب که بیایی من از خانه بیرون نمی روم این دوست از همسایه ها نیست اصلاً آدم نیست محسن لبخندی زد و دیگر چیزی نپرسید و پیش خود فکر کرد نسرین از یک دوست ساختگی صحبت می کرده ، چند روز از این موضوع گذشت و گاهی نسرین چیزهای عجیبی برای محسن تعریف می کرد ولی محسن جدی نمی گرفت یک روز صبح که شانزدهمین روز زندگی مشترک آنها بود محسن به محل کار خود رفت و شب که به منزل برگشت برخلاف همیشه که نسرین منتظر آمدنش بود هر چه در زد کسی در را باز نکرد از آنجایی که یک کلید بیشتر نبود و فرصتی نشده بود تا از روی آن کلیدی برای خود بسازد و آن یک کلید هم دست نسرین بود چاره ای باقی نمی ماند مگر اینکه درب خانه را شکسته و وارد شوند خانه که دو طبقه بود و صاحبخانه که پیرزنی تنها بود و در طبقۀ بالا زندگی می کرد به سروصدای محسن پایین آمد و با فهمیدن موضوع مانع از شکستن درب شد و گفت ممکن است با عمویش که امروز آمده بود رفته باشد محسن که نمی دانست پیرزن چه می گوید گفت نسرین عمویی ندارد و همین موضوع محسن را بیشتر نگران کرد اما به توصیۀ همسایگانی که به سروصدای محسن جمع شده بودند به پلیس خبر دادند و پس از حضور و هماهنگی و اجازۀ محسن و صاحبخانه پلیس درب خانه را شکسته و وارد خانه شدند و به محض ورود به خانه دیگر به محسن و هیچکس اجازه ندادند وارد خانه شود و دقایقی نگذشت که چند ماشین پلیس و آمبولانس رسید همه با تجهیزات و با عجله  وارد خانه می شدند و هیچکس به محسن چیزی نمی گوید هر چه می پرسید که آیا نسرین حالش خوب است فقط او را نگاه می کردند و می گفتند صبر کن  کمی که گذشت چند پلیس با کیسه های مشکی زباله ای که در دست گرفته بودند از خانه بیرون آمدند محسن با دیدن کیسه ها وحشت زده اشک می ریخت و نسرین را صدا می زد اما دو پلیس در کنارش ایستاده و اجازه نمی دهند حرکتی بکند محسن فقط می توانست اشک ریزان و ناله کنان نسرین را صدا بزند ، ساعت ها طول کشید تا پلیس کارش تمام شد و محسن را پس از پلمپ درب خانه با خود بردند .

پلیس پس از ورود به خانه همه جای خانه را خونین یافت دیوارها نیز پر از خون بود از اتاق خواب گرفته بود تا حمام و آشپزخانه و حال ، کف زمین به حدی خونین بود که گویی گله گوسفندی را اینجا سر بریده اند .

پلیس جسد یک زن را در خانه یافته بود که احتمالاً جسد نسرین بود و چهار جسد دیگر نیز در خانه پیدا شده بود که به طرز فجیعی تکه تکه شده بودند در روی دیوارها آثاری بود که نشان می داد اجساد به دیوار کوبیده شده اند و چیزی که بسیار عجیب بود و همه را گیج کرده بود کوبیده شدن اجساد به دیوار در ارتفاع دو متری به بالا و در دو گوشه زیر سقف بود و اولین مظنون پلیس محسن بود اما پس از تحقیقات مشخص شد محسن تمام روز در محل کارش بوده ...............

پس تحقیقات پلیس اینگونه گزارش داد بر اساس تحقیقات به عمل آمده و اظهارات زن صاحبخانه و شناسایی فرد مراجعه کننده به منزل از روی عکسهای جشن عروسی و تأیید آن توسط محسن همسر مقتوله و اعترافات متهم دستگیر شده آقای ....... فرماندۀ سابق دوران خدمت سربازی همسر مقتوله با هماهنگی چهار نفر از دوستان خود که اجساد آنها در صحنۀ جنایت کشف شد به قصد تجاوز ابتدا متهم با همراه داشتن شیرینی و دسته گل به قصد بازدید  با زدن زنگ طبقۀ بالا خود را عموی مقتوله معرفی می نماید و از آنجایی که نامبرده قبلاً توسط همسرمقتوله در شب عروسی به وی معرفی شده مقتوله به عنوان میهمان به وی اعتماد کرده و اجازه می دهد وارد منزل شود و چهار نفر دیگر در فرصتی مناسب که توسط نامبرده با باز کردن درب ایجاد می گردد وارد منزل می شوند که با کشاندن مقتوله به اتاق خواب به او تجاوز کرده و سپس به قتل می رسانند و در هنگام قتل میان قاتلین اختلاف ایجاد شده که منجر به درگیری میان آنها می شود و در نتیجه متهم دوستان خود را نیز به طرز وحشیانه ای به قتل می رساند .

این گزارش پلیس بود اما طی بازجویی های به عمل آمده از متهم موضوع را به گونه ای که برای پلیس قابل قبول نبود شرح می داد و می گفت :

پس از ورود من به منزل و آمدن دوستانم بلافاصله من رفتم سراغ مقتوله و او را با تهدید و زور به اتاق خواب بردم او با دیدن دوستانم ترسیده بود و چون به او قول دادم که اگر بگذارد به او تجاوز کنیم و به کسی هم نگوید او را نمی کشیم از اینرو در برابر خواست ما تسلیم شد و اول من به او تجاوز کردم و دو نفر دیگر تجاوز کرده بودند که صدایی مانند باز کردن شیر آب از حمام شنیدیم از مقتوله پرسیدم مگر کسی در خانه هست گفت دوستم قرار بود بیاید شاید او باشد یکی از دوستانم گفت بهتر نفرات زیاد است او هم کمک می کند من می روم دنبالش و رفت به سمت حمام لحظه ای نگذشت که صدایی شنیدیم مانند افتادن چیزی ، از اتاق که خارج شدیم دیدیم جسد دوستمان غرق در خون وسط حال افتاده در آن زمان یکی از دوستان به سمت مقتوله رفت و با تیغ موکت بری که همراه داشت روی گردن او گذاشت و گفت اگر دوستت بیرون نیاید گردنت را می برم در همان لحظه زنی از حمام خارج شد موهای بسیار بلندی داشت و سرش را پایین انداخته بود کمی که نزدیک شد سرش را بلند کرد چشمانی درشت داشت بزرگتر از قوطی کبریت و همینطور که خیره مانده بودیم من دیدم آن زن پاهایش آویزان و حدود سی سانت بالاتر از زمین در هوا ایستاده و حرکت می کرد که ناگهان فریاد زدم آدم نیست همه وحشت کردیم که در یک لحظه به سمت ما حمله ور شد و دوستم از ترس و وحشت تیغ را بر گردن و شاهرگ مقتوله فشار داد و هر کدام از سمتی فرار کردیم که من دیدم وقتی به سمت دوستم رفت شکلش تغییر کرد بدنش مثل خرس مو داشت و به محض اینکه به دوستم رسید تکه تکه اش کرد و تکه های بدنش از شدت ضربات پرتاب می شد من با دیدن این صحنه چون نزدیک درب بودم فوراً فرار کردم و نفهمیدم چه برسر دو دوست دیگرم آمد .

متهم چند ماه بعد در ملاء عام به دار مجازات آویخته شد .

محسن که از این اتفاقات شوکه شده بود مدتی بعد به قصد برداشتن لوازم به همان خانه رفت و با گذاشتن نامه ای به زندگی خود خاتمه داد .

در نامه چنین نوشته بود وقتی وارد خانه شدم نسرین نشسته منتظر من بود که با دیدن من گفت امشب چرا دیر آمدی پرسیدم تو خوب هستی و گفت بله مگر چه اتفاقی افتاده گفتم چطور ممکن است پس آن چند نفر ! کشته شدن تو ! نسرین گفت درست است آن اتفاق افتاد اما حالا من خوب هستم و منتظر تو نشسته ام و داستان آنروز را برایم گفت که چگونه دوستش آن مردان را هلاک کرد

و پس از آن دوستش را صدا کرد تا او را ببینم و گفت باید برود اما منزلی بسیار بزرگتر و بهتر از اینجا دارد که در آنجا منتظر من است و بعد خداحافظی کرده و رفت اما دوستش همچنان در خانه ماند و گفت نسرین اولین و آخرین دوست او بود بعد رفت و چون نسرین در انتظار من است من هم پیش او می روم پس نگران من و نسرین نباشید زیرا ما با هم هستیم خداحافظ .

مدتی بعد خانوادۀ آنها با احضار روح فرزندانشان قصد داشتند از وضعیت آنها مطلع شوند که در جلسه ای روح نرگس حاضر شد و وقتی از وضعیت محسن سؤال شد که آیا همراه او است یا نه گفت از زمانی که محسن خودکشی کرد دیگر او را ندیده زیرا محسن باید صبر می کرد تا در آینده به من ملحق می شد اما با این کار خود را از من دور کرد و در اسارت و ظلمت شب گرفتار شد ( منظور روح همان تاریکی برزخ بوده است ) و تا زمانی که روشنایی برسد انتظار خواهد کشید .

این موضوع با رضایت و کسب اجازه از خانوادۀ محترم آنها نوشته شده است .

روحشان قرین رحمت الهی باد     

درباره وبلاگ

از ابتدای خلقت تا حیات مادی و جهان‌های روحی و اسرار آفرینش و نحوة ارتباطات و چگونگی انتقال به جهان روحی (مرگ) را بهتر بشناسیم
مدیر وبلاگ : حمید

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • نظر خود را نسبت به مطالب سایت بفرمائید





نویسندگان