تبلیغات
ارواح - بازگشت ارواح
ارواح
خداوندا بینشی عطا كن تا اسرار آفرینش را آنگونه كه هست درك كنیم

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

بازگشت ارواح

 مادری که پس از مرگ نیز به فکر کمک به فرزند و همسر خود بود و ...........

 

 

 

در یکی از جلسات احضار ارواح در میان حاضرین جوانی بود که بسیار اصرار داشت روح پدرش احضار شود تا بتواند موضوعی را که بین او و پدرش بوده و به بعد از مرگ یکی از دو نفر محول شده را جویا شود ، برای این جوان توضیح داده شد که دیگر حاضرین هم به همین منظور آمده اند و برای این موضوع می بایست از قبل هماهنگ شود اما پسر جوان همچنان اصرار داشت و خطاب به حاضرین درخواست کرد تا لحظه ای به او گوش کنند و پس از آن اگر قبول نکردند دیگر اصرار نخواهد کرد و سپس گفت من و پدر و مادرم در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردیم تا اینکه من کمی بزرگتر شدم و با چند نفر از دوستانم مدام در حال تفریح بودیم و مادرم از این بابت خیلی نگران بود و مرتب مرا نصیحت می کرد اما پدرم مخالف مادرم بود و می گفت بگذار راحت باشد جوان است و باید تفریح کند روزی مادرم مرا صدا زد و گفت تو با این سر و وضع و رفتار آبروی ما را همه جا برده ای اگر به کارهایت ادامه دهی شیرم را حلالت نمی کنم و از این حرفها که من گفتم مادر حلال و حرام کدام است مگر من خواستم که به من شیر بدهی هنوز نفهمیدی که هر چه هست همین دنیاست و بس ، آخرت و قیامت و این حرفها کدام است در همین حین پدرم رسید و موضوع را فهمید که به مادرم پرخاش کرد و گفت تو هنوز از این چرندیات دست بر نداشتی و حالا این بچه را هم با این حرف ها دیوانه می کنی و بعد رو به من کرد و گفت پسرم من در این سالهای عمرم خیلی تلاش کردم و بهتر از آنهایی که دنبال خدا پیغمبر و اون دنیا و آخرت و قیامت هستند زندگی کردم و بدان فقط همین دنیا هست و دوباره زندگی نمی کنی پس تا می توانی از فرصت ها استفاده کن و لذت ببر . این روش زندگی ادامه داشت تا اینکه سه سال قبل مادرم فوت کرد و چند ماهی از مرگش گذشته بود که شبی خوابش را دیدم که می گفت پسرم دست از این کارها بردار و با پدرت هم صحبت کن و به او بگو بعد از مرگ حیات ادامه دارد ، صبح که بیدار شدم پیش خودم گفتم از بس زمان حیاتش مرا نصیحت می کرد خوابش را هم که می بینم در حال نصیحت کردن است ، چندی بعد مجدداً همان خواب را دیدم و ده ها بار تکرار شد ولی اهمیت نمی دادم تا اینکه شبی روی تخت دراز کشیده بودم و در فکر بودم که ناگهان سایه ای را دیدم که به سمت من می آمد وقتی نزدیک شد دیدم شبه مادرم است که به صورت هاله ای نورانی مجسم شده بود و گفت پسرم همانطور که در خواب هم گفتم با پدرت صحبت کن تا توبه کند زیرا وقت زیادی برایش نمانده است و بعد ناپدید شد ، موضوع را با پدرم در میان گذاشتم و گفتم شاید حرفهایش درست باشد که پدرم خنده ای کرد و گفت نه من قصد مردن دارم نه تو ، احتمالاً با معدۀ پر خوابیده بودی و یک ماه پس از این قضیه پدرم در اثر تصادف با یک اتومبیل راهی بیمارستان شد و پس از تلاش زیاد پزشکان در اثر خونریزی داخلی فوت کرد و حالا پس از مدتها دوباره هفتۀ گذشته مادرم در مقابل چشمانم چون گذشته ظاهر شد و این بار گفت پسرم برای تو نیز وقت زیادی نمانده توبه کن و ایمان بیار تا مانند پدرت پس از مرگ دچار عذاب نشوی و حالا نمی دانم فرصتم کی تمام می شود اما آمده ام تا ببینم واقعاً پدرم در چه شرایطی است و حقیقت چیست؟ حاضرین پس از شنیدن حرفهای پسر جوان قبول کردند وقت جلسه را در اختیارش قرار دهند و بعد از شروع جلسه تلاش برای احضار روح پدر پسر جوان شروع شد اما بسیار طول کشید تا صدایی ضعیف و بیمارگونه شنیده شد که می گفت من کجا هستم از من چه می خواهید به او گفته شد شما در یک جلسۀ احضار ارواح در جهان مادی هستید که به درخواست پسر شما انجام شده و بعد از پسر جوان خواسته شد تا صحبت کند و چنین سؤالاتش را آغاز کرد ، آیا تو واقعاً پدر من هستی روح گفت بله و پسر جوان پرسید چگونه فوت کردی روح گفت در اثر تصادف و پسر جوان گفت بعد از مرگ چه شد؟ روح گفت ، تا مدتی نمی دانستم چه اتفاقی افتاده در یک محیط بسیار تاریک که هیچ چیزی وجود نداشت قرار داشتم فکر می کردم در قبر هستم بسیار دردآور بود تا اینکه کمی اطرافم روشن شد نمی دانم چه زمانی طول کشید و اینک نیز در همان محیط هستم کسی به جز من نیست و تنها هستم . پسر جوان پرسید ، آیا از مادرم خبری داری؟ گفت دوبار او را دیده ام یک بار وقتی در فضایی تاریک بودم که بجز سیاهی چیزی نبود فکر می کردم درون قبر هستم که نوری پدیدار شد و آن مادرت بود که برایم گفت در کجا هستم و یک بار هم در همینجا ، پسر جوان پرسید یعنی روح مادرم در اینجا حضور دارد؟ روح گفت بله و به کمک او توانستم در اینجا حاضر شوم ، پسر جوان پرسید آیا می توانم با مادرم هم صحبت کنم روح گفت مادرت می گوید نیازی نیست و همه چیز را قبلاً برای تو گفته است . پسر جوان که ظاهراً هنوز کمی در تردید بود از روح پدرش پرسید می شود بگویی در کجا تصادف کردی روح پاسخ داد یکشنبه شب مقابل مغازه ساعت 10 بود که تصادف کردم اما دو روز در بیمارستان بودم و بعد فوت کردم و پسر جوان گفت آیا حق با مادرم بود روح پاسخ داد البته ولی من فرصت را از دست دادم امیدوارم تو این فرصت را از دست ندهی تا دچار این درد و رنج و تاریکی که من بودم نشوی . بعد از پایان جلسه پسر جوان شماره تلفن چند نفر از حاضرین را گرفت تا با آنها در ارتباط بوده و به درک مسائل روحی به او کمک کنند و یک ماه پس از آن پسر جوان در اثر سکتۀ قلبی درگذشت .

                                          روحش شاد و قرین رحمت الهی باد    

درباره وبلاگ

از ابتدای خلقت تا حیات مادی و جهان‌های روحی و اسرار آفرینش و نحوة ارتباطات و چگونگی انتقال به جهان روحی (مرگ) را بهتر بشناسیم
مدیر وبلاگ : حمید

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • نظر خود را نسبت به مطالب سایت بفرمائید





نویسندگان