تبلیغات
ارواح - جن یا میرزاحسن
ارواح
خداوندا بینشی عطا كن تا اسرار آفرینش را آنگونه كه هست درك كنیم

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جن یا میرزاحسن

شخصی را دیدم برخلاف اینکه طلبه جوانی بود اما روی صورتش بریدگی بزرگی مانند بریدگی با چاقو وجود داشت که کنجکاو شدم و در جواب طلبه جوان داستانی را برایم تعریف کرد که جدا از صحت یا عدم صحت که بعداْ راجع به آن بحث خواهم کرد داستان جالبی است که نقل می کنم طلبه جوان اینطور تعریف کرد که .............

 

 

در اطراف مازندران در ییلاقات روستایی وجود داشت که برای ایام ماه رمضان و محرم از شهرهای دیگر مداح و روضه خوان می آوردند که برای دهه دوم محرم در یکی از سالها مرا را دعوت کرده بودند و برای اینکه مسیر تا شهر طولانی بود و امکان رفت و آمد نبود در همان روستا اتاقی را در منزل یکی از اهالی به من داده بودند تا شب ها پس از مراسم در آنجا استراحت کنم طلبه جوان می گفت هر روز می دیدم صاحب خانه مقدار زیادی گوشت در یک سینی ریخته و روی تراس می گذارد و گربه سیاهی که در آن خانه بود آمده و مشغول خوردن می شد طلبه جوان می گفت بسیار تعجب کردم زیرا آن مرد صاحب خانه از چنان وضع مالی خوبی برخوردار نبود که دست به این کار سخاوتمندانه بزند و طلبه می گفت حدود یکهفته بود که آنجا بودم و آن شب پس از مراسم به منزل آمدم ولی با وجود خستگی خوابم نمی برد در نیمه های شب صدایی شنیدم بلند شدم و پشت پنجره رفتم دیدم پیر مرد صاحبخانه است اول خواستم به حیاط بروم ولی بعد فکر کردم بایستم و ببینم چه چیزی پیر مرد را در نیمه شب به حیاط کشانده است لحظه ای نگذشته بود که دیدم گربه سیاه به طرف پیر مرد می رود و هنگامی که به او رسید در کمال حیرت دیدم تبدیل به انسان شد و شروع کرد با پیر مرد صحبت کردن و در پایان دیدم که مجدداً آن انسان به گربه تبدیل شد و شنیدم که پیرمرد او را میرزا حسن صدا می کرد فردا وقتی که مثل همیشه پیرمرد سینی گوشت را آورد من برای اینکه به او بگویم که جریان شب گذشته را می دانم هنگامی که گربه مشغول خودن شد خطاب به گربه گفتم میرزاحسن بخور نوش جان به محض اینکه این جمله را گفتم گربه جیغ زنان به سمت من حمله کرد و پنجه ای به صورتم کشید و فرار کرد پیرمرد جلو آمد و ضمن اینکه خواست به داخل برویم تا صورتم را که غرق در خون بود درمان کند گفت ای بنده خدا این چه حرف بی جایی بود که گفتی و من هم جریان دیشب را که همه چیز را دیده بودم به پیرمرد گفتم و از او خواستم اصل جریان را برایم تعریف کند پیرمرد که فهمیده بود من همه چیز را دیده ام جریان را اینطور تعریف کرد زمانی که ................ ادامه دارد .

درباره وبلاگ

از ابتدای خلقت تا حیات مادی و جهان‌های روحی و اسرار آفرینش و نحوة ارتباطات و چگونگی انتقال به جهان روحی (مرگ) را بهتر بشناسیم
مدیر وبلاگ : حمید

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • نظر خود را نسبت به مطالب سایت بفرمائید





نویسندگان